Loading...

در این مزرعه حس می کارم، واژه درو می کنم.

من گم‌ام

من گم شدم. درست زمانی که باید می بودم، گم شدم. نمی دانم کجا رفتم، چه شد، چرا نیست شدم ناگهان... درست زمانی که باید حضور می داشتم و می ماندم تا آخرش، پوچ شدم. گفتم من چه میخواهم؟! و نمیدانستم چه می خواهم. پس رفتم. حقیقتا هیچ نمی دانستم. اکنون هم نمی دانم... من گم‌ام... پس نمی مانم. ماندنم خطا است.
شاید خائنم، البته که حتما،
شاید نمی دانم چه چیزی را از دست دادم،
نمی دانم چه کنم...
سرگردان، میان برهوت این زندگی، زیر آفتاب ایستاده ام به کجا خیره شده ام؟!


نظرات ( ) 1391/02/29      دسته ها: کوتاه        


  • صفحات   
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...